اشعار نه دی

هوا آشفته بود و شهر مجنون
زمین سر در گریبان، چشم پر خون

حماسه می‌خروشید از گلوشان
ز رگ‌ها خون غیرت سخت جوشان

که عاشورا کسی رقصیده؟ او کیست؟
چه کس با شاه دین جنگیده؟ کوفیست؟!

از این غم شهر گویا پر ز شیر است
دی از گرمای این دل‌ها چو تیر است

همه عمارگون، آماده، هوشیار
تمام شهر بیدارند، بیدار

کسی حرمت شکن آشوب کرده
شغالی بیشه را مخروب کرده

الا ای فتنه گر، شیطان، حرامی!
میان بیشه‌ی شیران خرامی؟

!
شما، ای جمله عالم گوش دارید
کلام آوازه‌ی بر گوش دارید

به ایران، رهبری فرزانه داریم
اشارت او کند جان می‌سپاریم

الا ای فتنه‌گر، ما مرد جنگیم
برای رجمت ای ابلیس، سنگیم

چو شمشیر آخته، در دست اوییم!
بمیرید از حسد، سر مست اوییم

ابابیلیم اگر بر فیل‌هایید
چو ریگی نرم آخر زیر پایید

نه دی سیل مردم باز جوشید
تمام سینه‌ها آخر خروشید

خس و خاشاک را از شهر راندند
سران فتنه زیر پای ماندند

ولی حرفیست بی پیرایه‌ای دوست
که این حرف از زبان یار حق گوست

“بصیرت ” یاب، بیدارست دشمن
ز حقد و کینه تبدار است دشمن

صف آراییست! اما در غبار است
میان فتنه ره دشوار و تار است

چراغ راه ما را جز ولیّ نیست
کسی رهبر به جز “سید علی ” نیست

علی محمد مودب

*************************

بال پرواز گشایید که پرها باقی است
بعد از این باز سفر، باز سفرها باقی است

پشت بت‌ها نشود راست پس از ابراهیم
بت شکن رفت ولی باز تبرها باقی است

گفت فرزانه‌ای، امروز شما عاشوراست
جبهه باقی است، شمشیر و سپرها باقی است

جنگ پایان پدرهای سفر کرده نبود
شور آن واقعه در جان پسرها باقی است

گرچه پیروزی از آن من و تو خواهد بود
شرط‌ها باقی است، اما و اگرها باقی است

” شرط اول قدم آن است که مجنون باشی”
” در ره منزل لیلی که خطرها” باقی است۱

نیست خالی دل ارباب یقین از غصه
فتنه‌ها می‌رود و خون جگرها باقی است

سخن از فتنه شد و چرت غزل شد پاره
واژه‌ها دربه در و قافیه‌ها آواره

قصه تلخ است چه تلخ است! بگویم یا نه؟
صبرتان می‌رود از دست! بگویم یا نه؟

شاید از قصه ما خُلق شما تنگ شود!
یا که این گفته خود آغازگر جنگ شود

***

قصه آن بود که دشمن دهنش آب افتاد
کشتی وحدت ما سخت به گرداب افتاد

آتش فتنه چنان شد که خدا می‌داند
آنقدر دل نگران شد که خدا می‌داند

قصه آن بود که یک طائفه که فتنه ازوست
دوست را دشمن خود خواند، وَدشمن را دوست

آری آن طائفه خود را ز خدا منفک کرد
روی بر سامری آورد به موسی شک کرد

سامری گفت بیایید به شهرت برسیم
با پرستیدن گوساله به قدرت برسیم

سامری گفت که در شور حکومت شعف است
باید این بار به قدرت برسیم این هدف است

آری آن صدرنشینان بنی‌صدر شده
خویش را قدر ندانسته و بی‌قدر شده

گرچه یاران علی بودند سازش کردند
با معاویه نشستند و خوش وبش کردند

نکته‌ها بر لبمان رفت و خریدار نبود
گوش آن طائفه انگار بدهکار نبود

آری آن طائفه می‌گفت: نصیحت کافی است
خسته‌ایم از سخن مفت! نصیحت کافی است

کم به تطبیق بخوانید ز تاریخ اینجا
خیمه را نیست نیاز این همه بر میخ اینجا

***

نیست در حافظه دهر، زبیر و طلحه
کم بسازید در این شهر، زبیر و طلحه

کم بگویید ز صفین و جمل، این آن نیست
” این همان قصه اسلام ابوسفیان” نیست۲

داشت آن طائفه هر چند صدایی دیگر
آب می‌خورد ولی فتنه ز جایی دیگر

قصه آن بود که یک طایفه درویش شدند
جانماز آب‌کشان عافیت اندیش شدند

گاه از این سوی سخن گاه از آن سو گفتند
هر چه گفتند در آنروز دو پهلو گفتند

خواستند امر نماید به حمیّت مولا
تن دهد باز به امر حکمیت مولا

همچو امروز پر از فتنه شود فرداها
افتد این کار به تدبیر ابوموسی‌ها

پیش پای شرر عاطفه کُش خوابیدند
پشت دیوار کج حادثه خوش خوابیدند

دوستان! حادثه نزدیک شده خوش باشید
جاده لغزنده و تاریک شده خوش باشید

خوش بخوابید در این ابر، هوا دم کرده است
سامری لشکری از حیله فراهم کرده است

سر این طایفه انگار که در آخور بود
گوششان ظاهراً از حرف و نصیحت پُر بود

***

الغرض روی سگ فاجعه بالا آمد
خصمِ پنهان شده این مرتبه پیدا آمد

شادمان بود و بسی معرکه‌داری می‌کرد
دشمن این حادثه را روز شماری می‌کرد

چشم مادر پی این حادثه چون کارون بود
بد به دل راه ندادیم ولی دل خون بود

آه از آن فرقه با اجنبی خود نشناس
گونه گون ظاهراً اما سر و ته یک کرباس

مهر بر لب زده بودند و تماشا کردند
از پس حادثه‌ها چهره هویدا کردند

این جماعت چه شباهت به خمینی دارند؟!
چقدر در دل خود شور حسینی دارند؟!

مگر این نغمه ز نای شهدا جاری نیست؟
مگر این زمزمه در خون خدا جاری نیست؟

که سکوت من و تو وقت خطر جایز نیست
کوفه کوفه است ولی ترک سفر جایز نیست

همه گفتند بمان مرتبه پیمایی کن
در همین مکه اقامت کن و آقایی کن

دست کم سمت حوالی وطن هجرت کن
ای عقیق از همه بگذر به یمن هجرت کن

همه گفتند بمان او سخنی دیگر داشت
آن سفر کرده هوای وطنی دیگر داشت

***

کوچ کرد از وطنش بال و پری پیدا شد
رفت در جاده شتابان سفری پیدا شد

شب تاریخ پر از قهقهه غفلت بود
ناگهان عطر دعای سحری پیدا شد

بانگ زد عقل که” اقبالِ” شقایق با اوست
” نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد ” ۳

گفت هنگام قیام است سر و جان بازید
سر مدزدید اگر فتنه گری پیدا شد

وای اگر اهل بصیرت اُحد از یاد برند
چون غنیمت زدگان ترک خود از یاد برند

وای اگر مزرعه‌ها سوخته با رعد شود
ملک ری آفت عُمر عمَر سعد شود

گفت ای پاکدلان ختم به خیر است این راه
راه بیداری صد حر و زهیر است این راه

گفت ای پاکدلان سنت مألوف چه شد
ای جوانان عرب امر به معروف چه شد

این چنین بود اگر یک شبه رسوا شد خصم
با دو صد دبدبه و کبکبه رسوا شد خصم

این چنین است که ما بیرق و پرچم داریم
هر چه داریم من و تو ز محرم داریم

هر چه داریم از آن مرد شهادت پیشه است
که نماد شرف و عاطفه و اندیشه است

***

آنکه آموخت به موسی جگران نیل شدن
بر سر ابرهه‌ها جیش ابابیل شدن

بین محراب دعا چون زکریا بودن
در دل طشت زر حادثه یحیا بودن

این چنین بود که ایران همه عاشورا شد
با سر انگشت دعا مشتِ خیانت وا شد

و حسین بن علی باز به امداد آمد
و چنین بود خدای تو به مرصاد آمد

عبرت آموز ز تاریخ که خائن کم نیست
این هم از عبرت ایوان مدائن کم نیست

و خدا هست و هر آن چیز که از وی باقی است
فتنه خاموش شد اما نهم دی باقی است

جواد محمد زمانی

*************************

فقط به تو گفته بودم آرزوهامو از قدیم
دارم حاجت‌روا می‌شم یا حضرت عبدالعظیم

فقط به تو گفته بودم با گریه و با التماس
که آرزوم، کشته شدن، برای راه شهداست

پرچم سرخ تو نذاشت دلم بمونه حاج و واج
توشهری که پر شده بود از کاخ سبز و برج عاج

وقت گذشتن از همه‌ست، پرزدن از شهر غرور
وقتشه پروانه شدن، میان غنچه‌های نور

دستی که باخته بازی رو، داره منو پس می‌زنه
ببین برای مرگ من، دنیا داره دس می‌زنه

وقتشه با یه یا حسین، تو کربلا دیده شدن
رمز عبور را فهمیدن، حسین فهمیده شدن

چشمامو رو هم بذارم، توی بهشت پیش همیم
دارم حاجت‌روا می‌شم، یا حضرت عبدالعظیم

امید درویشی

*************************

باور کنید زمین دلش از دست ما پر است
تاریخ از صراحت آئینه دلخور است

از روزهای درد، فقط خاطرات ماند
از جنگ، سلفه‌هایی از خون برات ماند

هان از کجای قصه بدی را بلد شدیم
دیروز خوب بوده، امروز بد شدیم

بد مثل قاتلی که به خون تکیه می‌کند
دارد زمین به حال بدم گریه می‌کند

آن روزها برای همه پشت می‌شدیم
ما حق داشتیم ولی مشت می‌شدیم

نامرد در مقابلمان پست و ریز بود
هرکجا که بود بزرگ و عزیز بود

تا اینکه ذره ذره غباری بلند شد
عزت نشست، خفت و خاری بلند شد

برخی که جنگ بود و نبودند، آمدند
آواره سنگ بود و نبودند، آمدند

سوگند خورده‌اند که پابند می‌شوند
احساس کرده‌اند که خداوند می‌شوند

کمرنگ شد چقدر تمامی اصل‌ها
افتاد بوی تفرقه در بین نسل‌ها

گاهی تبر زده‌اند به ریشه، اثر نکرد
کاری که کرد تفرقه با ما تبر نکرد

هر روز زخم تازه به این اتحاد خورد
پشت تمام معتقدان باد خورد

در راه کسب قدرت هر چیز می‌دهند
این خاک را به قیمت یک میز می‌دهند

پرگار پیشرفت زمان را گرفته‌اند
از ما غرور میهنمان را گرفته‌اند

تاریخ هم به آینه‌ها خو نمی‌کند
این آبروی رفته به ما، رو نمی‌کند

ای آبروی روز مبادای روزگار
منت‌گذار بر سر ما،س آبرو بیار

رحیم کریمی

*********************

وطنم عاشقانه‌تر برخیز تا جهان نظاره‌ات مانده است
بال و پر را به خون بزن ققنوس، آسمان در نظاره‌ات مانده است

رنگ این روزها اگر پائیز، تو بهاران به باورت داری
سربداران دل سپرده به درد، پر سیمرغ در پرت داری

وطنم سربلند کن با عشق، در تو رستم، قدم زد از تو سام
سرنوشت تو ایستادن هاست، در شکوه شگفتنی آرام

شال همت کمر بگیران چون، همت سرخ حاج همت‌ها
خنده دشت و کوهسارت، برهاند تمام منت‌ها

وطنم سرنوشت تو جاریست در تن غیرت سوارانت
با من بلندتر برخیز از دل بی‌قرار یارانت

شاه مردان قصه‌های تواند ، مرد، مردان لحظه‌های تواند
این جوانان در کفن خفته، این شهیدان که در وفای تواند

بی‌گمان فصل سال برگردد، مهر تو با بهار برگردد
رنگ پائیز در تو مختوم است، مهر این روزگار برگردد

مهر این روزگار یعنی تو، آیه اقتدار یعنی تو
بنویس از پرنده و بگذار، بنویسم بهار، یعنی تو

تو که خلوت نشین سومه‌ای، تو که حافظ‌ترین شراب منی
عاشم با تو فاش می‌گویم، تو فراتر زهر حساب منی

اصفهان یک کرشمه از چشمت، در تو شیراز پایتخت جهان
عاشقان در نگاه تو جمع‌اند، عاشقانی که بی‌تو دل‌نگران

وطنم، وعده من و تو شود، روز دیدار عاشقان ظهور
آنکه ‌با عدل و داد می‌ریزد، بر سکوت من و تو عطر حظور

فاطمه طارمی

****************************

شکر خدا پس از گذر از درد و داغها
سر باز کرده به تاول چرک «نفاق‌ها»

هرچند شر هرآنچه که می‌شد رسانده‌اند
اینجا به خیر می‌گذرد اتفاق‌ها!

ما بید نیستیم که با باد خم شویم
حتی اگر که خم بشود پشت باغ‌ها!

فانوسمان پلاک شهیدانمان شده است
وقتی رسید موسم مرگ چراغ‌ها

ما دستمان قلم شده تا ثبت عشق را
یک لحظه نسپریم به دست کلاغ‌ها!

امروز روز سوختن خشک و تر نبود!
فعلأ سماق مک بزنید ای اجاق‌ها

حسین زحمتکش

****************************

زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کرده‌اند اردیبهشتی می‌رسد از راه

بهاری م‍ی‌رسد از راه و می‌گویند می‌روید
گل داوودی از هر سنگ، حسن یوسف از هر چاه

بگو چله‌نشینان زمستان را که برخیزند
به استقبال می‌آییمت ای عید از همین دی‌ ماه

به استقبال می‌آییمت آری دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از یاران ناهمراه

به استهلال می‌آییمت ای عید از محرم‌ها
به روی بام‌ها هر شام با آیینه و با آه…

سر بسمل شدن دارند این مرغان سرگردان
گلویی تر کنید ای تیغ‌های تشنه، بسم الله!

محمد مهدی سیار

****************************

هنوز ماتم زن‌های خون جگر شده را
هنوز داغ پدرهای بی پسر شده را

کسی نبرده ز خاطر کسی نخواهد برد
ز یاد، خاطره باغ شعله ور شده را

کسی نبرده ز خاطر، نه صبح رفتن را
نه عصرهای به دلواپسی به سر شده را

نه آهِ مانده بر آیینه های کهنه شهر
نه داغ های هر آیینه تازه تر شده را

جنازه ها که می آمد هنوز یادم هست
جنازه های جوان، کوچه های تر شده را…

نه، این درخت پر از زخم خم نخواهد شد
خبر برید دو سه شاخه تبر شده را !

محمد مهدی سیار

****************************

از حلقه هایمان به در افتاد رازها
با قیل وقال بی ثمر عشق‌بازها

دوشید فتنه‌ای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها

شوخی شده است و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بی نمازی ما بی نمازها

خیل پیاده‌ایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که برده‌ایم ز شطرنج بازها

ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترک‌تازها

در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخ سازها

قرآن به نیزه رفت…خدایا مخواه باز
بر نیزه‌ها طلوع سر سرفرازها

در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها

ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها

محمد مهدی سیار

***********************

محـــــرم بــــود و دلهـــــــــا کربلائــــی

نواهــــــا جملــــه بودند نینوائـــــــــــی

تمــــام شیعیــــــان در ناله وغـــــــــــم

زسوگ سیــد و ســـــــالار عالـــــــــــم

به هر تکیه نوای نوحه خـــــــــوانــی

به هرمنبر صدای روضـــه خـــــــوانی

تمام عاشقــــان بودند سیــــه پــــــوش

نوای یا حسیــن پیچیــــده در گــــــوش

همـــه جـــا رنگ وبــــوی کربلا داشت

همـــه دلهـــا نــــدای یا خـــــــدا داشت

همـــه جـــا لالــــه می روئید از گِــــــل

همــه جــا عشــق می پیچیـــــــد در دل

در آن ســـــو مردمـــانی بس تبـــه کار

زهـــر جــــا دین و ایمـــانست بیـــــزار

همه اخلاقشان خـوی یزیـــــدی

تمام کارشان کفروپلیـــــدی

شکستند حرمت مــاه محــرم

به روز عشـــــر در این مــــاه  ماتــــم

تو گوئی کوفه باز تکــــــــرارگردیــــــد

سر سردار حق سنگســــــــار گردیـــــد

صدای شادی و رقــــــــص شیاطیــــن

نمود تکرار عاشــــــــورای خونیـــــــن

خروشیــدملت ایران باهـم

بنای ننگ راکوبیــددرهـم

زجابرکَندچشم فتنــه هارا

کجاایران سِزَداین ماجرارا

بدان دشمن که راه ما حسینــــــی است

زعیم و پیشوای ما خمینـــــــــــی است

طریـــق مـــا همــــان راه علــــی است

علمــــدارش کنـــون سید عــــلـی است

به لطف حـــــق ولایت پایـــــــدار است

سعـــادت با ولایت بــر قــــــــرار است

گزارد شکر حق هر لحظه راجـــــــــی

بود چشم انتظـــــــــــار روی ناجـــــی

خداوندارسان صاحب زمان را

گلستان کن به لطف خودجهان را

محمدرجب زاده (راجی )

************************

این نُه دی فتح و یوم الله ماست
افتخار مردم آگاه ماست
روز خیل رهروان با وفاست
جلوه گاه قدرت دست خداست
روز سیل مردم و شور و خروش
خون مردان مسلمان شد به جوش
روز عشق و غیرت و شوق حضور
روز خیل مردم و شور و شعور
روز بیداری نسل حیدری
روز مرگ فتنه و روشنگری
روز پایان تمام فتنه ها
روز بطلان تمام خدعه ها
روز سیلی بر دهان فتنه گر
روز گشتن عمر اهریمن به سر
جوشش خود جوش مردان و جهاد
استقامت یکدلی  و اتحاد
روز عشق و سروری آزادگی
بر ولی این زمان دلدادگی
روز بیعت با ولی این زمان
قائد حق نائب صاحب زمان
رهبر والای ما و این ولی
سید و سالار ما سید علی
روز مشق و عبرت آموزی شده
گاه درس و غیرت اندوزی شده
عاشقی در این نه دی جان گرفت
روز احیاء وفا عنوان گرفت
هرچه گویم از نه دی من سخن
باز می ماند چو یک خرمن سخن
هرچه گویم من از آن شرح و بیان
مانَدَش ناگفته هایی بیش از آن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *