صفحه اول / با ولایت / امام خمینی(ره) / خاطرات – امام خمینی

خاطرات – امام خمینی

امام خمینی(رحمه الله علیه)؛کرامات و امدادهای غیبی(۱)

ناگهان دیدیم آبی جاری شد آیت الله شهید صدوقی:ما مسافرتهایی را با امام داشته‌ایم و خدا می‌داند در مسافرت مشهد اخلاق پدرانه‌ای نسبت به ما مبذول داشتند که هر وقت یادمان می‌آید شرمنده آن روزگارهایی هستیم که

پای‌بندی به احکام شرع (۳) در سبک زندگی امام خمینی (رحمه الله علیه)

ایشان ساقط خواهد شد حجت الاسلام و المسلمین رحیمیان: گزارشی در رابطه با زیاده‌روی یکی از روحانیون که از طرف امام مجاز در اخذ و گرفتن وجوه شرعیه و امور حسبیه بود در استفاده از وجوه شرعیه به

پای‌بندی به احکام شرع (۲) در سبک زندگی امام خمینی(رحمه الله علیه)

حجت الاسلام والمسلمین سید حمید روحانی: یک روز در نجف، امام برای برگزاری نماز جماعت خواستند وارد اتاق بیرونی بشوند. کفش کن اتاق از کفش‌های مردمی که برای شرکت در نماز جماعت گرد آمده بودند انباشته شده بود

پای‌بندی به احکام شرع (۱) در سبک زندگی امام خمینی(رحمه الله علیه)

امام نسبت به فرزندان پسری احساس مسئولیت بیشتری می‌کردند؛ مثلاً چند سال پیش علی ما ضمن بازی صورت نوه عمه‌اش را زخم کرد. پس از اینکه امام مطلع شدند مقداری

مقابله با تبلیغات دشمن در سبک زندگی امام خمینی (رحمه الله علیه)

امروز مخالفت همه جانبه ابرقدرت‌هاست با این ملت در همه مظاهر اسلامی‌اش و ما باید بیدار باشیم و توجه داشته باشیم. تبلیغات این‎ها برای ما ضررش بیشتر از جنگ‌هاست. ساده نباید برخورد کرد با این تبلیغات

تحمل بداخلاقی‏ها و ناملایمات در سبک زندگی امام خمینی (رحمه الله علیه)

یکبار یکی از بستگانمان در چند سال پیش (در زمان بنی صدر) آمدند خدمت امام. تابستان بود و ما توی حیاط بودیم. آن شخص خیلی اعتراض داشت و نظرات خاص خودش را داشت و خیلی بلند و تند با امام برخورد کرد. می‌گفت

روح لطیف و ذوق هنری در سبک زندگی امام خمینی (رحمه الله علیه)

در یکی از فیلم‌های تلویزیونی دیدیم که وقتی امام در اوایل پیروزی انقلاب از تهران به قم رفتند، دسته دسته قشرهای مختلف به دیدار ایشان می‌آمدند؛ از جمله روزی عده‌ای ‌از ورزشکاران با بدن‌های ورزیده و پیراهن‌های آستین کوتاه خدمت امام رسیدند، امام آن‌ها را مورد

رعایت حقوق دیگران در سبک زندگی امام خمینی (رحمه الله علیه)

بعد از امتناع کویت از پذیرش امام، ایشان به بغداد بازگشتند. غروب آن روز که شب جمعه‌ای ‌بود، امام گفتند: «من می‌خواهم به حرم مشرف شوم». دوستان گفتند: «ما با شما می‌آییم». بعداً که امام دیدند همه‌ی ما داریم می‌رویم، نگاهی به من کردند و گفتند