صفحه اول / آرشیو برچسب: داستان سریالی نسل سوخته

آرشیو برچسب: داستان سریالی نسل سوخته

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت سی و چهارم: گدای واقعی

قسمت سی و چهارم: گدای واقعی راست می گفت … من کلا چند دست لباس داشتم … و ۳ تا پیراهن نوتر که توی مهمونی ها می پوشیدم … و سوئی شرتی که تنم بود … یه سوئی شرت شیک که از داخل هم لایه های پشمی داشت … اون زمان تقریبا نظیر نداشت و هر کسی که می دید ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت سی و سوم: دلت می آید؟

#نسل_سوخته قسمت سی و سوم: دلت می آید؟ نهار رسیدیم سبزوار … کنار یه پارک ایستادیم … کمک مادرم وسایل رو برای نهار از توی ماشین در آوردم … وضو گرفتم و ایستادم به نماز … سر سفره نشسته بودیم … که خانمی تقریبا هم سن و سال مادرم بهمون نزدیک شد … پریشان احوال … و با همون حال، ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت سی و دوم: نماز قضا

نسل سوخته قسمت سی و دوم: نماز قضا توی راه … توی ماشین … چشم هام رو بستم تا کسی باهام صحبت نکنه … و نماز شبم رو همون طوری نشسته خوندم … نماز صبح … هر چی اصرار کردیم نمی ایستاد … می گفت تا به فلان جا نرسیم نمی ایستم … و از توی آینه … عقب… به ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت سی و یکم: هدیه خدا

نسل سوخته قسمت سی و یکم: هدیه خدا عید نوروز … قرار بود بریم مشهد … حس خوش زیارت … و خونه مادربزرگم … که چند سالی می شد رفته بود مشهد… دل توی دلم نبود … جونم بود و جونش … تنها کسی بود که واقعا در کنارش احساس آرامش می کردم … سرم رو می گذاشتم روی پاش ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت سی ام: دعوتنامه

نسل سوخته قسمت سی ام: دعوتنامه اون شب … بالشتم از اشک شوق خیس بود … از شادی گریه می کردم … تا اذان صبح خوابم نبرد … همون طور دراز کشیده بودم و به خدا و تک تک اون حرف ها فکر می کردم… اول … جملاتی که کنار تصویر اون شهید بود … هر کس که مرا طلب ...

داستان سریالی نسل سوخته| قسمت بیست و نهم: هادی های خدا

✅داستان سریالی |نسل سوخته 🔴قسمت بیست و نهم: هادی های خدا 🌹- خداوند می فرمایند: بنده من … تو یه قدم به سمت من بیا… من ده قدم به سمت تو میام … اما طرف تا ۲ تا کار خیر می کنه … و ۲ قدم حرکت می کنه … میگه کو خدا؟ .. چرا من نمی بینمش؟ … فاصله ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و نهم: هادی های خدا

#نسل_سوخته قسمت بیست و نهم: هادی های خدا – خداوند می فرمایند: بنده من … تو یه قدم به سمت من بیا… من ده قدم به سمت تو میام … اما طرف تا ۲ تا کار خیر می کنه … و ۲ قدم حرکت می کنه … میگه کو خدا؟ .. چرا من نمی بینمش؟ … فاصله تو تا خدا ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و هفتم: والسابقون

#نسل_سوخته قسمت بیست و هفتم: والسابقون قرآن رو برداشتم … این بار نه مثل دفعات قبل … با یه هدف و منظور دیگه … چندین بار ترجمه فارسیش رو خوندم … دور آخر نشستم … و تمام خصلت های مثبت و منفی توش رو جدا کردم و نوشتم … خصلت مومنین … خصلت و رفتارهای کفار و منافقین … قرآن ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و ششم: نماز شکر

#نسل_سوخته ایستاده بودم … و محو اون حدیث قدسی … چند بار خوندمش … تا حفظ شدم … عربی و فارسیش رو … دونه های درشت اشک … از چشمم سرازیر شده بود … – چقدر بی صبر و ناسپاس بودی مهران … خدا جوابت رو داد… این جواب خدا بود … جعبه رو گذاشتم زمین … نمی تونستم اشکم ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و پنجم: حبیب الله

نسل سوخته قسمت بیست و پنجم: حبیب الله گاهی عمق شک … به شدت روی شونه هام سنگینی می کرد … تنها … در مسیری که هیچ پاسخگویی نبود … به حدی که گاهی حس می کردم … الان ایمانم رو به همه چیز از دست میدم … اون روزها معنای حمله شیاطین رو درک نمی کردم … حمله ای ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و چهارم: انتظار

نسل سوخته قسمت بیست و چهارم: انتظار توی راه برگشت … توی حال و هوای خودم بودم که یهو مادر صدام کرد … – خسته شدی؟ … سرم رو آوردم بالا … – نه … چطور؟ … – آخه چهره ات خیلی گرفته و توی همه … – مامان … آدم ها چطور می تونن با خدا رفیق بشن؟ … ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و سوم: رفیق من می شوی؟ …

نسل سوخته قسمت بیست و سوم: رفیق من می شوی؟ … هر روز که می گذشت … فاصله بین من و بچه های هم سن و سال خودم بیشتر می شد … همه مون بزرگ تر می شدیم … حرف های اونها کم کم شکل و بوی دیگه ای به خودش می گرفت … و حس و حال من طور ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیستم: تو شاهد باش

نسل سوخته قسمت بیستم: تو شاهد باش یه ساعت قبل از اذان از جا بلند می شدم … و می رفتم توی آشپزخونه کمک مادرم … حتی چند بار … قبل از اینکه مادرم بلند بشه … من چای رو دم کرده بودم … پدرم ، ۴ روز اول رمضان رو سفر بود … اون روز سحر … نیم ساعت ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت نوزدهم؛ چراهای بی جواب

قسمت نوزدهم: چراهای بی جواب من سعی می کردم با همه تیپ … و اخلاقی دوست بشم… بعضی رفتارها خیلی برام آزاردهنده بود … اما به همه چیز، به چشم تمرین نگاه می کردم … تمرین برای برقراری ارتباط … تمرین برای قرار گرفتن در موقعیت های مختلف و برخوردهای متفاوت … تمرین برای صبر … تمرین برای مدیریت دنیایی ...