صفحه اول / آرشیو برچسب: داستان سریالی نسل سوخته

آرشیو برچسب: داستان سریالی نسل سوخته

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و هفتم: والسابقون

#نسل_سوخته قسمت بیست و هفتم: والسابقون قرآن رو برداشتم … این بار نه مثل دفعات قبل … با یه هدف و منظور دیگه … چندین بار ترجمه فارسیش رو خوندم … دور آخر نشستم … و تمام خصلت های مثبت و منفی توش رو جدا کردم و نوشتم … خصلت مومنین … خصلت و رفتارهای کفار و منافقین … قرآن ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و ششم: نماز شکر

#نسل_سوخته ایستاده بودم … و محو اون حدیث قدسی … چند بار خوندمش … تا حفظ شدم … عربی و فارسیش رو … دونه های درشت اشک … از چشمم سرازیر شده بود … – چقدر بی صبر و ناسپاس بودی مهران … خدا جوابت رو داد… این جواب خدا بود … جعبه رو گذاشتم زمین … نمی تونستم اشکم ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و پنجم: حبیب الله

نسل سوخته قسمت بیست و پنجم: حبیب الله گاهی عمق شک … به شدت روی شونه هام سنگینی می کرد … تنها … در مسیری که هیچ پاسخگویی نبود … به حدی که گاهی حس می کردم … الان ایمانم رو به همه چیز از دست میدم … اون روزها معنای حمله شیاطین رو درک نمی کردم … حمله ای ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و چهارم: انتظار

نسل سوخته قسمت بیست و چهارم: انتظار توی راه برگشت … توی حال و هوای خودم بودم که یهو مادر صدام کرد … – خسته شدی؟ … سرم رو آوردم بالا … – نه … چطور؟ … – آخه چهره ات خیلی گرفته و توی همه … – مامان … آدم ها چطور می تونن با خدا رفیق بشن؟ … ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و سوم: رفیق من می شوی؟ …

نسل سوخته قسمت بیست و سوم: رفیق من می شوی؟ … هر روز که می گذشت … فاصله بین من و بچه های هم سن و سال خودم بیشتر می شد … همه مون بزرگ تر می شدیم … حرف های اونها کم کم شکل و بوی دیگه ای به خودش می گرفت … و حس و حال من طور ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیستم: تو شاهد باش

نسل سوخته قسمت بیستم: تو شاهد باش یه ساعت قبل از اذان از جا بلند می شدم … و می رفتم توی آشپزخونه کمک مادرم … حتی چند بار … قبل از اینکه مادرم بلند بشه … من چای رو دم کرده بودم … پدرم ، ۴ روز اول رمضان رو سفر بود … اون روز سحر … نیم ساعت ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت نوزدهم؛ چراهای بی جواب

قسمت نوزدهم: چراهای بی جواب من سعی می کردم با همه تیپ … و اخلاقی دوست بشم… بعضی رفتارها خیلی برام آزاردهنده بود … اما به همه چیز، به چشم تمرین نگاه می کردم … تمرین برای برقراری ارتباط … تمرین برای قرار گرفتن در موقعیت های مختلف و برخوردهای متفاوت … تمرین برای صبر … تمرین برای مدیریت دنیایی ...