صفحه اول / آرشیو برچسب: نسل سوخته

آرشیو برچسب: نسل سوخته

نسل سوخته | قسمت چهل و نهم: با صدای تو

حال مادربزرگ … هر روز بدتر می شد … تا جایی که دیگه مسکن هم جواب نمی داد … و تقریبا کنترل دفع رو هم از دست داده بود … ۲ تا نیروی کمکی هم … به لطف دایی محسن … شیفتی می اومدن … بی بی خجالت می کشید … اما من مدام با شوخی هام … کاری می ...

نسل سوخته | قسمت چهل و هشتم: مهمان خدا

قسمت چهل و هشتم: مهمان خدا چقدر به اذان مونده بود … نمی دونم … اما با خوابیدن مادربزرگ … منم همون پای تخت از حال رفتم … غش کرده بودم … دیگه بدنم رمق نداشت که حتی انگشت هام رو تکان بدم … خستگی … گرسنگی … تشنگی … صدای اذان بلند شد … لای چشمم رو باز کردم ...

نسل سوخته | قسمت چهل و هفتم: فامیل خدا

قسمت چهل و هفتم: فامیل خدا خاله اومد … مادربزرگ رو تحویل دادم و رفتم مدرسه … توی مدرسه … مغزم خواب بود … چشم هام بیدار … زنگ تفریح… برای چند لحظه سرم رو گذاشتم روی میز … و با صدای اذان ظهر … چشم هام رو باز کردم … باورم نمی شد … کل ساعت ریاضی رو خواب ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت چهلم: غذای مهران

مامان با ناراحتی اومد سراغم … – نکن مهران … اینقدر ادای بزرگ ترها رو در نیار … آخر یه بلایی سر خودت میاری … – مامان، من ادا در نمیارم … ۱۴ سالمه … دیگه بچه نیستم… فوقش اینها می سوزه … یا داغون میشه قابل خوردن نیست … هر چند از اینکه جمله بابا رو بهم گفت دلم ...

نسل سوخته | قسمت سی و هشتم: می مانم

دیگه همه بی حس و حالی بی بی رو فهمیده بودن … دایی… مادرم رو کشید کنار … – بردیمش دکتر … آزمایش داد … جواب آزمایش ها اصلا خوب نیست … نمونه برداری هم کردن … منتظر جوابیم … من، توی اتاق بودم … اونها پشت در … نمی دونستن کسی توی اتاقه … همون جا موندم … حالم ...

داستان سریالی نسل سوخته | دلم به تو گرم است …

قسمت سی و پنجم: دلم به تو گرم است …   بلند شدم و سوئی شرتم رو در آوردم … و بدون یه لحظه مکث دویدم دنبالش … اون تنها تیکه لباس نویی بود که بعد از مدت ها واسم خریده بود … – مادرجان … یه لحظه صبر کنید …   ایستاد … با احترام سوئی شرت رو گرفتم ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت سی و چهارم: گدای واقعی

قسمت سی و چهارم: گدای واقعی راست می گفت … من کلا چند دست لباس داشتم … و ۳ تا پیراهن نوتر که توی مهمونی ها می پوشیدم … و سوئی شرتی که تنم بود … یه سوئی شرت شیک که از داخل هم لایه های پشمی داشت … اون زمان تقریبا نظیر نداشت و هر کسی که می دید ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت سی و سوم: دلت می آید؟

#نسل_سوخته قسمت سی و سوم: دلت می آید؟ نهار رسیدیم سبزوار … کنار یه پارک ایستادیم … کمک مادرم وسایل رو برای نهار از توی ماشین در آوردم … وضو گرفتم و ایستادم به نماز … سر سفره نشسته بودیم … که خانمی تقریبا هم سن و سال مادرم بهمون نزدیک شد … پریشان احوال … و با همون حال، ...

داستان سریالی نسل سوخته| قسمت بیست و نهم: هادی های خدا

✅داستان سریالی |نسل سوخته 🔴قسمت بیست و نهم: هادی های خدا 🌹- خداوند می فرمایند: بنده من … تو یه قدم به سمت من بیا… من ده قدم به سمت تو میام … اما طرف تا ۲ تا کار خیر می کنه … و ۲ قدم حرکت می کنه … میگه کو خدا؟ .. چرا من نمی بینمش؟ … فاصله ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و هشتم: پسر پدرم

نسل سوخته قسمت بیست و هشتم: پسر پدرم هر چه زمان به پیش می رفت … زندگی برای شکستن کمر من … اراده بیشتری به خرج می داد … چند وقت می شد که سعید … رفتارش با من داشت تغییر می کرد … باهام تند می شد … از بالا به پایین برخورد می کرد … دیگه اجازه نمی ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و هفتم: والسابقون

#نسل_سوخته قسمت بیست و هفتم: والسابقون قرآن رو برداشتم … این بار نه مثل دفعات قبل … با یه هدف و منظور دیگه … چندین بار ترجمه فارسیش رو خوندم … دور آخر نشستم … و تمام خصلت های مثبت و منفی توش رو جدا کردم و نوشتم … خصلت مومنین … خصلت و رفتارهای کفار و منافقین … قرآن ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و ششم: نماز شکر

#نسل_سوخته ایستاده بودم … و محو اون حدیث قدسی … چند بار خوندمش … تا حفظ شدم … عربی و فارسیش رو … دونه های درشت اشک … از چشمم سرازیر شده بود … – چقدر بی صبر و ناسپاس بودی مهران … خدا جوابت رو داد… این جواب خدا بود … جعبه رو گذاشتم زمین … نمی تونستم اشکم ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و پنجم: حبیب الله

نسل سوخته قسمت بیست و پنجم: حبیب الله گاهی عمق شک … به شدت روی شونه هام سنگینی می کرد … تنها … در مسیری که هیچ پاسخگویی نبود … به حدی که گاهی حس می کردم … الان ایمانم رو به همه چیز از دست میدم … اون روزها معنای حمله شیاطین رو درک نمی کردم … حمله ای ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و چهارم: انتظار

نسل سوخته قسمت بیست و چهارم: انتظار توی راه برگشت … توی حال و هوای خودم بودم که یهو مادر صدام کرد … – خسته شدی؟ … سرم رو آوردم بالا … – نه … چطور؟ … – آخه چهره ات خیلی گرفته و توی همه … – مامان … آدم ها چطور می تونن با خدا رفیق بشن؟ … ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و سوم: رفیق من می شوی؟ …

نسل سوخته قسمت بیست و سوم: رفیق من می شوی؟ … هر روز که می گذشت … فاصله بین من و بچه های هم سن و سال خودم بیشتر می شد … همه مون بزرگ تر می شدیم … حرف های اونها کم کم شکل و بوی دیگه ای به خودش می گرفت … و حس و حال من طور ...