صفحه اول / آرشیو برچسب: نسل سوخته

آرشیو برچسب: نسل سوخته

نسل سوخته | قسمت پنجاه و نهم: بزرگ ترین مصائب

حال و روزم خیلی خراب بود … دیگه خودم هم متوجه نمی شدم … راه می رفتم … از چشمم اشک می اومد … خرما و حلوا تعارف می کردم … از چشمم اشک می ریخت … از خواب بلند می شدم … بالشتم خیس از اشک بود … همه مصیبت خودشون رو فراموش کرده بودن … و نگران من ...

نسل سوخته | پنجاه و ششم: ساعت به وقت کربلا

بی حس و حال تر از همیشه … روی تخت دراز کشیده بود… حس و رمق از چشم هاش رفته بود … و تشنگی به شدت بهش فشار می آورد … هر چی لب هاش رو تر کردم… دیگه فایده نداشت … وجودش گر گرفته بود … گریه ام گرفت … بی اختیار کنار تختش گریه می کردم … حالش ...

نسل سوخته | قسمت پنجاه و پنجم: دستخط

تمام وجودم می لرزید … ساکی که بیشتر از ۲۰ سال درش بسته مونده بود … رفتم دوباره وضو گرفتم … وسایل شهید بود … دو دست پیراهن قدیمی … که بوی خاک کهنه گرفته بود … اما هنوز سالم مونده بود … و روی اونها … یه قرآن و مفاتیح جیبی … با یه دفتر … تا اون موقع ...

نسل سوخته | قسمت پنجاه و چهارم: میراث

خاله با یکی از نیروهای خدماتی بیمارستان هماهنگ کرده بود … بنده خدا واقعا خانم با شخصیتی بود … تا مادربزرگ تکان می خورد … دلسوز و مهربان بهش می رسید … توی بقیه کارها هم همین طور … حتی کارهایی که باهاش هماهنگ نشده بود … با اومدن ایشون … حس کردم بار سنگینی رو که اون مدت به ...

نسل سوخته | قسمت پنجاه و سوم: تاج سر من

مادربزرگ با اون چشم های بی رمقش بهم نگاه می کرد … وقتی چشمم به چشمش افتاد … خیلی خجالت کشیدم… – ببخشید جلوی شما صدام رو بالا بردم … دوباره حالتم جدی شد … – ولی حقش بود … نفهم و بی عقل هم خودش بود … شما تاج سر منی … بی بی هیچی نگفت … شاید چون ...

نسل سوخته | قسمت چهل و نهم: با صدای تو

حال مادربزرگ … هر روز بدتر می شد … تا جایی که دیگه مسکن هم جواب نمی داد … و تقریبا کنترل دفع رو هم از دست داده بود … ۲ تا نیروی کمکی هم … به لطف دایی محسن … شیفتی می اومدن … بی بی خجالت می کشید … اما من مدام با شوخی هام … کاری می ...

نسل سوخته | قسمت چهل و هشتم: مهمان خدا

قسمت چهل و هشتم: مهمان خدا چقدر به اذان مونده بود … نمی دونم … اما با خوابیدن مادربزرگ … منم همون پای تخت از حال رفتم … غش کرده بودم … دیگه بدنم رمق نداشت که حتی انگشت هام رو تکان بدم … خستگی … گرسنگی … تشنگی … صدای اذان بلند شد … لای چشمم رو باز کردم ...

نسل سوخته | قسمت چهل و هفتم: فامیل خدا

قسمت چهل و هفتم: فامیل خدا خاله اومد … مادربزرگ رو تحویل دادم و رفتم مدرسه … توی مدرسه … مغزم خواب بود … چشم هام بیدار … زنگ تفریح… برای چند لحظه سرم رو گذاشتم روی میز … و با صدای اذان ظهر … چشم هام رو باز کردم … باورم نمی شد … کل ساعت ریاضی رو خواب ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت چهلم: غذای مهران

مامان با ناراحتی اومد سراغم … – نکن مهران … اینقدر ادای بزرگ ترها رو در نیار … آخر یه بلایی سر خودت میاری … – مامان، من ادا در نمیارم … ۱۴ سالمه … دیگه بچه نیستم… فوقش اینها می سوزه … یا داغون میشه قابل خوردن نیست … هر چند از اینکه جمله بابا رو بهم گفت دلم ...

نسل سوخته | قسمت سی و هشتم: می مانم

دیگه همه بی حس و حالی بی بی رو فهمیده بودن … دایی… مادرم رو کشید کنار … – بردیمش دکتر … آزمایش داد … جواب آزمایش ها اصلا خوب نیست … نمونه برداری هم کردن … منتظر جوابیم … من، توی اتاق بودم … اونها پشت در … نمی دونستن کسی توی اتاقه … همون جا موندم … حالم ...

داستان سریالی نسل سوخته | دلم به تو گرم است …

قسمت سی و پنجم: دلم به تو گرم است …   بلند شدم و سوئی شرتم رو در آوردم … و بدون یه لحظه مکث دویدم دنبالش … اون تنها تیکه لباس نویی بود که بعد از مدت ها واسم خریده بود … – مادرجان … یه لحظه صبر کنید …   ایستاد … با احترام سوئی شرت رو گرفتم ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت سی و چهارم: گدای واقعی

قسمت سی و چهارم: گدای واقعی راست می گفت … من کلا چند دست لباس داشتم … و ۳ تا پیراهن نوتر که توی مهمونی ها می پوشیدم … و سوئی شرتی که تنم بود … یه سوئی شرت شیک که از داخل هم لایه های پشمی داشت … اون زمان تقریبا نظیر نداشت و هر کسی که می دید ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت سی و سوم: دلت می آید؟

#نسل_سوخته قسمت سی و سوم: دلت می آید؟ نهار رسیدیم سبزوار … کنار یه پارک ایستادیم … کمک مادرم وسایل رو برای نهار از توی ماشین در آوردم … وضو گرفتم و ایستادم به نماز … سر سفره نشسته بودیم … که خانمی تقریبا هم سن و سال مادرم بهمون نزدیک شد … پریشان احوال … و با همون حال، ...

داستان سریالی نسل سوخته| قسمت بیست و نهم: هادی های خدا

✅داستان سریالی |نسل سوخته 🔴قسمت بیست و نهم: هادی های خدا 🌹- خداوند می فرمایند: بنده من … تو یه قدم به سمت من بیا… من ده قدم به سمت تو میام … اما طرف تا ۲ تا کار خیر می کنه … و ۲ قدم حرکت می کنه … میگه کو خدا؟ .. چرا من نمی بینمش؟ … فاصله ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت بیست و هشتم: پسر پدرم

نسل سوخته قسمت بیست و هشتم: پسر پدرم هر چه زمان به پیش می رفت … زندگی برای شکستن کمر من … اراده بیشتری به خرج می داد … چند وقت می شد که سعید … رفتارش با من داشت تغییر می کرد … باهام تند می شد … از بالا به پایین برخورد می کرد … دیگه اجازه نمی ...