صفحه اول / آرشیو برچسب: نسل سوخته

آرشیو برچسب: نسل سوخته

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت هفتاد و هشتم: الفاتحه

قسمت هفتاد و هشتم: الفاتحه برق از سر جمع پرید … ـ کجا هست؟ … ـ یه جای بکر … – تو از کجا بلدی؟ … خندید … ـ من یه زمانی همه اینجاها رو مثل کف دستم می شناختم… یه نقشه الکی می دادن دست مون … برو و برگرد … حالا هستید یا نه؟ … هر کی یه ...

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت هفتاد و هفتم: خاک، خاک نیست

دستش رو گذاشت روی شونه ام ... ـ جایی که پدربزرگت شهید شده ... جایی نیست که کسی بتونه بره ... هنوز اون مناطق تفحص نشده ... زمینش بکر و دست نخورده است ... ـ تا همین جاشم ... شما یه جاهایی ما رو بردی که کسی رو راه نمی دادن ... پارتیت کلفت بود

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت هفتاد و سوم: حس یک حضور

تا زمان رفتن ... روز شماری که هیچ ... لحظه شماری می کردم ... و خدا خدا می کردم ... توی دقیقه نود نظر پدرم عوض نشه ... استاد ضد حال زدن به من ... و عوض کردن نظرش در آخرین دقایق بود ... حتی انجام کارهایی که سعید اجازه رو داشت ... من که بزرگ تر بودم نداشتم ...

نسل سوخته | قسمت هفتاد و یکم: نگاه عبوس

با همون نگاه عبوس همیشه بهم زل زد و نشست سر میز… صداش رو بلند کرد … ـ سعید بابا … بیا سر میز … می خوایم غذا رو بکشیم پسرم … و سعید با ژست خاصی از اتاق اومد بیرون … خیلی دلم سوخت … سوزوندن دل من … برنامه هر روز بود … چیزی که بهش عادت نمی ...

نسل سوخته | قسمت شصت و هشتم: یه الف بچه

با حالت خاصی بهم نگاه کرد … ـ چرا نمیری؟ … توی مراسم مادربزرگت که خوب با محمد مهدی … خاله خان باجی شده بودی … نمی دونستم چی باید بگم … می خواستم حرمت پدرم رو حفظ کنم … و از طرفی هم نمی خواستم بفهمه از ماجرا با خبر شدم … با شرمندگی سرم رو انداختم پایین … ...

نسل سوخته | قسمت شصت و ششم: محمد مهدی

شب بود که تلفن زنگ زد … محمد مهدی … پسر خاله مادرم بود … پسر خاله ای که تا قبل از بیماری مادربزرگ … به کل، من از وجود چنین شخصی بی اطلاع بودم … توی مدتی که از بی بی پرستاری می کردم … دو بار برای عیادت اومد مشهد … آدم خون گرم، مهربان، بی غل و ...

نسل سوخته | قسمت شصت و سوم: شانه های یک مرد

دنبال مامانم رفتم توی آشپزخونه … داشت نون ها رو تکه تکه می کرد … ـ مامان … – جانم؟ … ـ قدیم می گفتن … یکی از نشانه های مرد خوب اینه که … یکی محکم بزنی روی شونه اش … ببینی از روش خاک بلند میشه یا نه … خندید … ـ این حرف ها رو از بی ...

نسل سوخته | قسمت پنجاه و نهم: بزرگ ترین مصائب

حال و روزم خیلی خراب بود … دیگه خودم هم متوجه نمی شدم … راه می رفتم … از چشمم اشک می اومد … خرما و حلوا تعارف می کردم … از چشمم اشک می ریخت … از خواب بلند می شدم … بالشتم خیس از اشک بود … همه مصیبت خودشون رو فراموش کرده بودن … و نگران من ...

نسل سوخته | پنجاه و ششم: ساعت به وقت کربلا

بی حس و حال تر از همیشه … روی تخت دراز کشیده بود… حس و رمق از چشم هاش رفته بود … و تشنگی به شدت بهش فشار می آورد … هر چی لب هاش رو تر کردم… دیگه فایده نداشت … وجودش گر گرفته بود … گریه ام گرفت … بی اختیار کنار تختش گریه می کردم … حالش ...

نسل سوخته | قسمت پنجاه و پنجم: دستخط

تمام وجودم می لرزید … ساکی که بیشتر از ۲۰ سال درش بسته مونده بود … رفتم دوباره وضو گرفتم … وسایل شهید بود … دو دست پیراهن قدیمی … که بوی خاک کهنه گرفته بود … اما هنوز سالم مونده بود … و روی اونها … یه قرآن و مفاتیح جیبی … با یه دفتر … تا اون موقع ...

نسل سوخته | قسمت پنجاه و چهارم: میراث

خاله با یکی از نیروهای خدماتی بیمارستان هماهنگ کرده بود … بنده خدا واقعا خانم با شخصیتی بود … تا مادربزرگ تکان می خورد … دلسوز و مهربان بهش می رسید … توی بقیه کارها هم همین طور … حتی کارهایی که باهاش هماهنگ نشده بود … با اومدن ایشون … حس کردم بار سنگینی رو که اون مدت به ...

نسل سوخته | قسمت پنجاه و سوم: تاج سر من

مادربزرگ با اون چشم های بی رمقش بهم نگاه می کرد … وقتی چشمم به چشمش افتاد … خیلی خجالت کشیدم… – ببخشید جلوی شما صدام رو بالا بردم … دوباره حالتم جدی شد … – ولی حقش بود … نفهم و بی عقل هم خودش بود … شما تاج سر منی … بی بی هیچی نگفت … شاید چون ...

نسل سوخته | قسمت چهل و نهم: با صدای تو

حال مادربزرگ … هر روز بدتر می شد … تا جایی که دیگه مسکن هم جواب نمی داد … و تقریبا کنترل دفع رو هم از دست داده بود … ۲ تا نیروی کمکی هم … به لطف دایی محسن … شیفتی می اومدن … بی بی خجالت می کشید … اما من مدام با شوخی هام … کاری می ...

نسل سوخته | قسمت چهل و هشتم: مهمان خدا

قسمت چهل و هشتم: مهمان خدا چقدر به اذان مونده بود … نمی دونم … اما با خوابیدن مادربزرگ … منم همون پای تخت از حال رفتم … غش کرده بودم … دیگه بدنم رمق نداشت که حتی انگشت هام رو تکان بدم … خستگی … گرسنگی … تشنگی … صدای اذان بلند شد … لای چشمم رو باز کردم ...