طلبه شهید مصطفی محمدی فرزند لطف ا لله نیمه شعبان بهمن ماه ۱۳۴۵ در روستای کهران خلخال به دنیا آمد، مهر ماه ۱۳۶۰ از سوم راهنمایی به حوزه علمیه خلخال رفت و دو سال آنجا درس خواند. از خلخال به جبهه اعزام شد و در نهایت هجدهم اسفند ۱۳۶۲ درعملیات خیبر جاویدالاثر گردید و مرداد ماه ۱۳۷۴ پیکرش پیدا شد.
نماز والدین
خونگرم و شیرین زبان بود، خیلی راحت با همه صمیمی می شد، از حوزه علمیه که به روستا می آمد می گفتم: نماز من و پدرت را باید تو بخوانی، می خندید و می خندید، از خند هاش دلم شاد می شد. بار دوم که به جبهه می رفت به حرف ما گوش نداد و رفت، در عالم طلبگی لابد خودش می دانست چه چیزی برایش واجب است، تا فلکه گیوی ولش نکردم و گفتم: نمی گذارم بروی، ولی رفت.
منبر
مهر ماه ۱۳۶۰ از سوم راهنمایی به حوزه علمیه خلخال رفت، دو سال آنجا درس خواند، زیاد حرف نمی زد و با اینکه بیان خوبی داشت، به منبر نرفت، می گفت: این مدت برای منبر رفتن کافی نیست، می خواهم بروم قم بیشتر درس بخوانم.
رفت جلو
یکی از همرزمانش می گفت: اسفند ماه ۱۳۶۲ فرمانده ما گفت هر کسی می خواهد از شرف و آبروی وطن دفاع کند فردا صبح راه بیفتد طرف جزیره، کسانی هم که مایل باشند می توانند به عقب برگردند. فردا مصطفی علیرغم این که زخمی بود بی سیم اش را برداشت و همراه فرمانده جلو رفت.
چشم به راه
هجدهم اسفند ۱۳۶۲ یعنی روزی که پسر عمویم داوود شهید شده بود، خبر آوردند مصطفی جاویدالاثر شده است، از آن روز مادرم مدام چشم به راه بود، روزی داخل اتاق نماز می خواند و لحظه ای در اتاق باز شد و پسر عمویم فاضل داخل آمد. مادرم انگار که مصطفی را دیده باشد نیم خیز خودش را کشید سمت در و وقتی فاضل گفت: «سلام » مادرم سر جایش ماند، هر خبری دلش را می لرزاند، با هر در زدنی از جا می پرید، هر کسی وارد اتاق می شد، زود سرش را به آن سمت برمی گرداند.
مصطفی
اوایل مرداد ماه ۱۳۷۴ منتظر کمباین بودم تا طبق قرار بیاید و به جان مزرعه گندم بیافتد، ظهر برادرم حسنقلی، پسربزرگم و حاجی اَسطقی با ماشین آمدند، برادرم گفت: مصطفی پیدا شده، با هم به خلخال رفتیم، گفتند دوازده شهید آورده اند، تابوت ها را به هشتچین، کوردلر و روستاهای اطراف بردند.
آرامش
در خلخال نگذاشتند در تابوت را باز کنیم یک نفر گفت: اگر به شما اجازه بدهیم، همه خانواده ها چنین کاری را از ما می خواهند، جنازه را همراه دوستانش به روستا آوردیم، حا ج آقا یکتایی برایش نماز خواند و وقتی دفنش کردیم کمی خیالم راحت شد، یکی، دو ماه دیگر عبایش را به سیدی از روستای کَهراز دادم!
لحظات آخر
داود، جعفر و مصطفی، سه پسرعمو در عملیات خیبر با هم بوده اند، داود فرمانده بوده و مصطفی بی سیم چی، شنیده ام در لحظات آخر مصطفی در بی سیم گفته: بیشتر بچه ها شهید شده اند و بین چند زخمی مانده ام.
خواب
بعد از شهادت، همسرش خیلی بی تابی می کرد، همیشه می گفت جایی همین اطراف است و به زودی برمی گردد، خوابش را دیده و از او پرسیده بود: کجایی؟ مصطفی گفته بود: پیش حضرت زهرا(سلی الله علیه و آله).
منبع: تا شهدا
بازدیدها: 38