حضرت ابراهیم علیه السّلام یک امّت بود – قسمت ششم

خانه / پیشنهاد ویژه / حضرت ابراهیم علیه السّلام یک امّت بود – قسمت ششم

حضرت ابراهیم علیه السّلام یک امّت بود

هجرت ابراهیم و دفاع او از حقّش در مورد توقیف اموالش

     در مدتى که حضرت ابراهیم در سرزمین بابل بود، جمعى، از جمله حضرت لوط علیه السّلام و ساره به او ایمان آوردند. او با ساره ازدواج کرد. از طرف پدر ساره، زمین‌های مزروعى و گوسفندهاى بسیار به ساره رسیده بود. ابراهیم علیه السّلام مدتى در ضمن دعوت مردم به توحید، به کشاورزى و دامدارى پرداخت، تا این‌ که تصمیم گرفت از سرزمین بابل به‌ سوی فلسطین هجرت کند و دعوت خود را به آن سرزمین بکشاند. اموال خود از جمله گوسفندهاى خود را برداشت و همراه چند نفر با همسرش ساره، حرکت کردند.

ولى از طرف حاکم وقت (بقایاى دستگاه نمرودى) اموال ابراهیم علیه السّلام را توقیف کردند.

     ماجرا به دادگاه کشیده شد، حضرت ابراهیم علیه السّلام در دادگاه، خطاب به قاضى چنین گفت: من (و همسرم) سال‌ها زحمت‌ کشیده‌ایم و این اموال را به دست آورده‌ایم[١] اگر می‌خواهید، اموال مرا مصادره کنید، بنابراین سال‌هاى عمرم را که صرف تحصیل این اموال شده، برگردانید.

قاضى در برابر استدلال منطقى ابراهیم، عقب‌نشینی کرد و گفت: حق با ابراهیم است.[٢]

     ابراهیم علیه السّلام آزاد شد و همراه اموال خود به هجرت ادامه داد و با توکل به خدا و استمداد از درگاه حق، حرکت کرد، تا تحول تازه‌ای در منطقه جدیدى به وجود آورد، سخنش این بود که:

إنّى ذاهِب اِلى رَبّى سَیهدِینَ

من (هر جا بروم) به‌سوی پروردگارم می‌روم، او راهنماى من است، و با هدایت او ترسى ندارم.[٣]

اهمیت پوشش زن در سیره حضرت ابراهیم (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام)

     ابراهیم در مسیر هجرت همراه ساره و لوط علیه السّلام عبور می‌کردند، ابراهیم علیه السّلام براى حفظ ناموس خود ساره از نگاه چشم‌های گناهکار، صندوق ساخته بود و ساره را در میان آن نهاده بود، هنگامی‌که به مرز ایالت مصر رسیدند، حاکم مصر به نام عزاره در مرز ایالت مصر، مأموران گمرکى گماشته بود، تا عوارض گمرکى را از کاروان‌هایی که وارد سرزمین مصر می‌شوند، بگیرند. مأمور به بررسى اموال ابراهیم علیه السّلام پرداخت، تا این ‌که چشمش به صندوق افتاد، به ابراهیم گفت: در صندوق را بگشا، تا محتوى آن را قیمت کرده و یک ‌دهم قیمت آن را براى وصول، مشخص کنم.

حضرت ابراهیم علیه السّلام یک امّت بود

ابراهیم: خیال کن این صندوق پر از طلا و نقره است، یک‌ دهم آن را حساب کن تا بپردازم، ولى آن را باز نمی‌کنم.

مأمور که عصبانى شده بود، ابراهیم علیه السّلام را مجبور کرد تا درِ صندوق را باز کند.

     سرانجام ابراهیم علیه السّلام به‌ اجبار دژخیمان، در صندوق را گشود، مأمور وصول، ناگهان زن با جمالى را در میان صندوق دید و به ابراهیم گفت: این زن با تو چه نسبتى دارد؟

ابراهیم: این زن دخترخاله و همسر من است.

مأمور: چرا او را در میان صندوق نهاده‌ای؟

ابراهیم: غیرتم نسبت به ناموسم چنین اقتضا کرد، تا چشم ناپاکى به او نیفتد.

مأمور: من اجازه حرکت به تو نمی‌دهم تا به حاکم مصر خبر بدهم، تا او از ماجراى تو و این زن آگاه شود.

مأمور براى حاکم مصر پیام فرستاد و ماجرا را به او گزارش داد، حاکم مصر دستور داد تا صندوق را نزد او ببرند.

می‌خواستند تنها صندوق را ببرند، ابراهیم گفت: من هرگز از صندوق جدا نمی‌شوم مگر این‌ که کشته شوم.

ماجرا را به حاکم گزارش دادند، حاکم دستور داد که: صندوق را همراه ابراهیم نزد من بیاورید.

مأموران، ابراهیم را همراه صندوق و سایر اموالش نزد حاکم مصر بردند، حاکم مصر به ابراهیم گفت: در صندوق را بازکن.

ابراهیم: همسر و دخترخاله‌ام در میان صندوق است، حاضرم همه اموالم را بدهم، ولى در صندوق را باز نکنم.

حاکم از این سخن ابراهیم، سخت ناراحت شد و ابراهیم را مجبور کرد که در صندوق را بگشاید، ابراهیم آن را گشود.

حاکم با نگاه به ساره، دست به ‌طرف او دراز کرد.

ابراهیم علیه السّلام از شدت غیرت به خدا متوجه شد و عرض کرد: خدایا دست حاکم را از دست‌درازی به ‌سوی همسرم کوتاه کن.

بی‌درنگ دست حاکم در وسط راه خشک شد، حاکم به دست ‌و پا افتاد و به ابراهیم گفت: آیا خداى تو چنین کرد؟

ابراهیم: آرى، خداى من غیرت را دوست دارد، و گناه را بد می‌داند، او تو را از گناه بازداشت.

حاکم: از خدایت بخواه دستم خوب شود، در این صورت دیگر دست‌درازی نمی‌کنم.

ابراهیم، از خدا خواست، دست او خوب شد، ولى بار دیگر به ‌سوی ساره دست‌درازی کرد، باز با دعاى ابراهیم علیه السّلام دستش در وسط راه خشک گردید، و این موضوع سه بار تکرار شد، سرانجام حاکم با التماس از ابراهیم خواست که از خدا بخواهد تا دست او خوب شود.

ابراهیم: اگر قصد تکرار ندارى، دعا می‌کنم.

حاکم: با همین شرط دعا کن.

ابراهیم دعا کرد و دست حاکم خوب شد، وقتی‌که حاکم این معجزه و غیرت را از ابراهیم دید، احترام شایانى به او کرد و گفت: تو در این سرزمین آزاد هستى، هر جا می‌خواهی، برو، ولى یک تقاضا از شما دارم و آن این ‌که: کنیزى را به همسرت ببخشم تا او را خدمتگزارى کند.

ابراهیم تقاضاى حاکم را پذیرفت.

حاکم آن کنیز را که نامش هاجر بود به ساره بخشید و احترام و عذرخواهى شایانى از ابراهیم کرد و به آیین ابراهیم گروید، و دستور داد عوارض گمرکى را از او نگیرند.

به ‌این ‌ترتیب غیرت و معجزه و اخلاق حضرت ابراهیم موجب گرایش حاکم مصر به آیین ابراهیم گردید، و او ابراهیم را با احترام بسیار، بدرقه کرد.[۴]

حضرت ابراهیم علیه السّلام یک امّت بود

ابراهیم علیه السّلام در هجرتگاه و تولد اسماعیل علیه السّلام و اسحاق علیه السّلام

     حضرت ابراهیم علیه السّلام به فلسطین رسید، قسمت بالاى آن را براى سکونت برگزید، و لوط علیه السّلام را به قسمت پایین با فاصله هشت فرسخ فرستاد، و پس از مدتى در روستاى «حبرون» که اکنون به شهر «قدس، خلیل» معروف است ساکن شد.

     ابراهیم و لوط، در آن سرزمین، مردم را به توحید و آیین الهى دعوت می‌کردند و از بت‌پرستی و هرگونه فساد بر حذر می‌داشتند، سال‌ها از این ماجرا گذشت، ابراهیم علیه السّلام به سن و سال پیرى رسید، ولى فرزندى نداشت زیرا همسرش ساره نازا بود، ابراهیم دوست داشت، پسرى داشته باشد، تا پس از او راهش را ادامه دهد.

     ابراهیم علیه السّلام به ساره پیشنهاد کرد تا کنیزش هاجر را به او بفروشد، تا بلکه از او داراى فرزند گردد، ساره هاجر را به ابراهیم بخشید، هاجر همسر ابراهیم گردید، و پس از مدتى از او داراى پسر شد که نامش را اسماعیل گذاشتند.

     حضرت ابراهیم بارها از خدا خواسته بود که فرزند پاکى به او بدهد، خداوند به او مژده داده بود که فرزندى متین و صبور، به او خواهد داد.[۵] این فرزند همان اسماعیل بود که خانه ابراهیم را لبریز از شادى و نشاط کرد.

     ساره نیز سال‌ها در انتظار بود که خداوند به او فرزندى بدهد، به‌ خصوص وقتی‌ که اسماعیل را می‌دید، آرزویش به داشتن فرزند بیشتر می‌شد، از ابراهیم می‌خواست دعا کند و از امدادهاى غیبى استمداد بطلبد، تا داراى فرزند گردد.

     ابراهیم دعا کرد، دعاى غیرعادی حضرت ابراهیم علیه السّلام به استجابت رسید و سرانجام فرشتگان الهى او را به پسرى به نام اسحاق بشارت دادند، هنگامی ‌که ابراهیم این بشارت را به ساره گفت، ساره از روى تعجب خندید، و گفت: واى بر من، آیا با این‌که پیر و فرتوت هستم، و شوهرم ابراهیم نیز پیر است، داراى فرزند می‌شوم؟! به ‌راستی بسیار عجیب است![۶]

طولى نکشید که بشارت الهى تحقق یافت و کانون گرم خانواده ابراهیم با وجود نو گلى به نام اسحاق گرم‌تر شد.

     از این ‌پس فصل جدیدى در زندگى حضرت ابراهیم علیه السّلام پدید آمد. از پاداش‌های مخصوص الهى به ابراهیم علیه السّلام دو فرزند صالح به نام اسماعیل و اسحاق علیهما السّلام بود، تا عصاى پیرى او گردند و راه او را ادامه دهند.

پی‌نوشت‌ها:

[١] در ماجراى زندگى اسحاق، عوامل جمع آورى این اموال، خاطرنشان شده است.

[٢] مطابق بعضى از روایات، ماجرا را به نمرود اطلاع دادند، نمرود گفت: ابراهیم اگر چه همراه اموالش باشد، بیرون کنید تا از این سرزمین برود، زیرا او اگر در این جا بماند، دین شما (بت پرستان) را فاسد مى کند. (اقتباس از تفسیر المیزان، ج ٧، ص ٢۴١)

[٣] سوره صافات، آیه ٩٩.

[۴] اقتباس از المیزان، ج ٧، ص ٢۴١ و ٢۴٢.

[۵] مضمون آیه ١٠٠ صافات.

[۶] مضمون آیات ۶٩ تا ٧٢ سوره هود – مجمع البیان، ج ۵، ص ١٧۵ – امام صادق علیه‌السّلام فرمود: ابراهیم در این هنگام ١٢٠ سال و ساره ٩٠ سال داشت. (بحار، ج ١٢، ص ١١٠ و ١١١)

برگرفته از دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت – محمّد محمّدی اشتهاردی

 

پایگاه اطلاع رسانی هیات رزمندگان اسلام

لینک کوتاه :
http://eheyat.com/?p=306180

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *