روضه حضرت خدیجه (سلام الله علیها) به نفس حاج مهدی رسولی | متن کامل روضه

خانه / تازه ها / روضه حضرت خدیجه (سلام الله علیها) به نفس حاج مهدی رسولی | متن کامل روضه

روضه حضرت خدیجه (س) به نفس حاج مهدی رسولی | متن کامل روضه حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها

بدون مقدمه روضه بخوانم؛ دلتان را از همین‌جا ببرید به شِعب ابی‌طالب؛ جایی سوت و کور، همانند قبرستان بقیع. قبر بانوی بزرگ اسلام، حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها، در همان شعب زیر آفتاب مانده است. پیامبر در محاصره است. محاصره‌ای آن‌قدر سخت که گاهی از شدت گرسنگی، یک هسته خرما را چند نفر در دهان می‌گذاشتند.

حضرت خدیجه هرچه داشت در راه پیامبر فدا کرد. روزهای آخر، بیمار و ناتوان زیر چادری افتاده بود. پیامبر باید بیرون می‌رفت تا از مسلمانان مراقبت کند و تمام فشارها بر دوش او بود. هرگاه به خانه می‌آمد. خدیجه کبری چنان از او استقبال می‌کرد که تمام غصه‌هایش از دلش می‌رفت. همان بانویی که هر روز راه طولانی غار حرا را برای رساندن غذا به پیامبر طی می‌کرد. اکنون در بستر بیماری افتاده است؛ اما باز هم وقتی پیامبر را می‌بیند. لبخند می‌زند و پیامبر از شرمندگی سر به زیر می‌اندازد.

در روزهای آخر حال بانوی فداکار اسلام به شدت وخیم شد. بانویی که همه ثروتش را داده بود. اکنون هنگام جان دادن حتی کفنی نداشت.

از درد غربت داشت کوثر گریه می‌کرد
زهرا به روی قبر مادر گریه می‌کرد

خاک مزار مادرش را می‌گرفت و
با دست خود می‌ریخت بر سر، گریه می‌کرد.

یاد گذشته، یاد آینده برای
این مادر و دختر، پیمبر گریه می‌کرد

گرم تماشای عزاداری آنها
یک گوشه‌ای آرام حیدر گریه می‌کرد

تکرار شد این قصه اما در دل شب
این بار زینب زار و مضطر گریه می‌کرد

بر روی قبر مخفی مادر به یادِ
آن شعله‌ها و یاس پرپر گریه می‌کرد

در شب‌های آخر، حضرت خدیجه بارها صدا می‌زد: «امّ سلمه! بعد از من برای دخترم مادری کن. دختر در شب عروسی به مادر نیاز دارد؛ زهرای مرا فراموش نکن.»

در شب عروسی، پیامبر فرمود همه بروند و تنها علی و فاطمه بمانند. دست علی را در دست فاطمه گذاشت. ناگهان دید امّ سلمه هنوز ایستاده است. فرمود: مگر نگفتم همه بروند؟ گفت: من به خدیجه قول داده‌ام. با شنیدن نام خدیجه، اشک از چشمان پیامبر جاری شد و فرمود: خدا رحمت کند خدیجه را.

دختر هنگام مادر شدن بیش از همیشه به مادر نیاز دارد. ای خدیجه! کجا بودی آن زمان که…

وقتی که خون تازه از مسمار می‌ریخت
انگار بر حال علی در گریه می‌کرد

صیادها با تازیانه حمله کردند
کوچه قفس بود و کبوتر گریه می‌کرد

آنان که به در خانه هجوم آوردند. بسیاری‌شان روزی بر سفره خدیجه نشسته بودند. ای کاش اگر به خاطر علی نرفتید، دست‌کم به احترام خدیجه در را نمی‌شکستید.

زمانی که خدیجه می‌خواست فاطمه را به دنیا بیاورد. زنان قریش او را تنها گذاشتند.

وقتی که زن‌های قریشی تنها گذاشتند تو را مادر
مونس تنهاییت شدم من تا خاطرت نشه مکدر

فاطمه در رحم با مادر سخن می‌گفت و او را آرام می‌کرد: مادر غصه نخور، من کنارت هستم. اما سال‌ها بعد، همان دختر صدا می‌زند: مادر! بیا ببین حال من چگونه است.

مسافر من ولی حرفاش از دوری و هجرونه
مسافر من ولی حرفاش دلم رو می‌لرزونه
مسافر من ولی برام روضه می‌خونه

مادر! من تو را آرام می‌کردم، اما این فرزند مرا بی‌تاب کرده است. می‌گوید: «یومّاه! أنا المظلوم… یومّاه! أنا العریان… یومّاه! أنا الغریب… یومّاه! أنا العطشان…»

فاطمه به مادر می‌گوید: یادت هست هنگام تولد من، وقتی زنان قریش نیامدند. خدا چهار بانوی بهشتی را برای یاری تو فرستاد؟

وقت ولادت من آمد، هودجی روی فرش
چهار بانو رسیدند برای یاری تو از عرش

اکنون نیز همان بانوان آمده‌اند. اما این‌بار نه برای تولد. بلکه کنار پیکری بی‌سر، کنار تنوری داغ، در میان سینه‌زنان.

باز هم آمدند ولی این‌بار کنار رأس بی‌سرم با من
باز هم آمدند ولی این‌بار دور تنورم با من
باز هم آمدند ولی این‌بار سینه‌زنند با من

eheyat

بازدیدها: 3

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *