اشعار | ویژه کاروان اسرا

اشعار | ویژه کاروان اسرا

خانه / اشعار / اشعار | ویژه کاروان اسرا

میان آن همه خاکستر فراموشی

صدای زنگ جرس‌ها، گرفت خاموشی

چو من به مردم پیمان‌شکن، سخن گفتم

صدا صدای علی بود، من سخن گفتم …

مسافرم من و گم کرده کوکب اقبال

نه شوق بدرقه دارم، نه شور استقبال…

من از نواحی «اللهُ نور» می‌آیم

من از زیارت سر در تنور می‌آیم

من از مشاهدهٔ مسجدالحرام وفا

من از طواف حریم حضور می‌آیم

درون سینه‌ام، اشراق وادی سیناست

من از مجاورت کوه طور می‌آیم

سفیر گلشن قدسم، همای اوج شرف

شکسته بال و پر، اما صبور می‌آیم

هزار مرتبه نزدیک بود جان بدهم

اگرچه زنده ز آفاق دور می‌آیم

ضمیر روشنم آیینهٔ فریبایی‌ست

و نقش خاطر من آنچه هست، زیبایی‌ست

سرود درد به احوال خسته می‌خوانم

نماز نافله‌ام را، نشسته می‌خوانم…

ز باغ با خود، عطر شکوفه آوردم

پیام خون و شرف را به کوفه آوردم

سِپُرد کشتی صبرم، عنان به موج آن روز

صدای شیون مردم گرفت، اوج آن روز

چو لب گشودم و فرمان «اُسکُتوا» دادم

به شکوهِ پنجره بستم، به اشک رو دادم

به کوفه دشمن دیرین سپر به قهر افکند

سکوت، سایهٔ سنگین به روی شهر افکند

میان آن همه خاکستر فراموشی

صدای زنگ جرس‌ها، گرفت خاموشی

چو من به مردم پیمان‌شکن، سخن گفتم

صدا صدای علی بود، من سخن گفتم …

هلا جماعت نیرنگ‌باز، گریه کنید

چو شمع کُشته، بسوزید و باز گریه کنید

اگر به عرش برآید خروشِ خشم شما

خداکند نشود خشک، اشک چشم شما

شما که دامن حق را ز کف رها کردید

شما که رشتهٔ خود را دوباره وا کردید

شما که سبزهٔ روییده روی مُردابید

شما که دشمن بیداری و گران‌خوابید

شما ز چشمهٔ خورشید دور می‌مانید

شما به نقرهٔ آذین گور می‌مانید

شما که روبروی داغ لاله اِستادید

چه تحفه‌ای پی فردای خود فرستادید؟

شما که سست نهادید و زشت رفتارید

به شعله شعلهٔ خشم خدا گرفتارید

عذاب و لعنت جاوید مستحَقّ شماست

به‌جای خنده، بگریید، گریه حَقّ شماست

شما که سینه به نیرنگ و رنگ آلودید

شما که دامن خود را به ننگ آلودید

دریغ، این شب حسرت سحر نمی‌گردد

به جوی، آبروی رفته برنمی‌گردد

به خون نشست دل از ظلم بی‌دریغ شما

شکست نخل نبوت به دست و تیغ شما

شما که سید اهل بهشت را کشتید

چراغ صاعقهٔ سرنوشت را کشتید

گرفت پرده به رخ آفتاب و خم شد ماه

چو ریخت خونِ جگرگوشهٔ رسول الله…

به جای سود ز سودای خود زیان بُردید

امید و عاطفه را نیز از میان بردید

شما که سکّهٔ ذلت به نامتان خورده‌ست

کجا شمیم وفا بر مشامتان خورده‌ست؟

شما که در چمن وحی آتش افروزید

در آتشی که بر افروختید می‌سوزید

چه ظلم‌ها که در آن دشتِ لاله‌گون کردید

چه نازنین جگری از رسول، خون کردید

چه غنچه‌ها که دل آزرده در حجاب شدند

به جرم پرده‌نشینی ز شرم آب شدند

از این مصیبت و غم آسمان نشست به خون

زمین محیط بلا شد، زمان نشست به خون

فضا اگر چه پر از ناله‌های زارِ شماست

شکنجه‌های الهی در انتظار شماست

مصیبت از سرتان سایه کم نخواهد کرد

کسی به یاری‌تان، قد علم نخواهد کرد

شمیم رحمت حق بر مشامتان مَرِساد

و قال عَزَّوَجَل: رَبّکُم لَبِالمِرصادِ

سخن رسید به اینجا که ماهِ من سَر زد

کبوتر دلم از شوق دیدنش پر زد

هلال یک شبه‌ام را به من نشان دادند

دوباره نور به این چشم خون‌فشان دادند…

به کاروان شقایق به یاس‌های کبود

نسیم عاطفه از یار مهربان دادند

دوباره در رگ من خون تازه جاری شد

دوباره قلب صبور مرا تکان دادند

دوباره عشق به تاراج هوشم آمده بود

صدای قاری قرآن به گوشم آمده بود

به شوق آن‌که به باغ بنفشه سر بزند

دوباره همسفر گل‌فروشم آمده بود

صدای روح‌نوازش غم از دلم می‌برد

اگرچه کوه غمی روی دوشم آمده بود

دلم چو محمل من روشن است می‌دانم

صدا صدای حسین من است، می‌دانم

هلال یک‌شبهٔ من که روبروی منی!

که آگه از دل تنگ و بهانه‌جوی منی!…

خوش است گرد ملال از رخ تو پاک کنم

خدا نکرده گریبان صبر چاک کنم

بیا که چهرهٔ ماهت غم از دلم بِبَرد

ز موج‌خیز حوادث به ساحلم بِبَرد…

شبی که خواهر تو در نماز نافله بود

تو باز، گوشهٔ چشمت به سوی قافله بود

چو خار، با گل یاسین سَرِ مقابله داشت

سه‌ساله دختر تو پایِ پُر ز آبله داشت…

امام آینه‌ها طوقِ گُل به گردن داشت

امیـر قافـلهٔ نور غُل به گردن داشت

مصیبتی که دلِ «سَهلِ ساعدی» خون شد

ز غصه نخل وفا مثل بید مجنون شد

برای دیدن ما صف نمی‌زدند ای کاش

میان گریهٔ ما کف نمی‌زدند ای کاش…

کویر، نورِ تو را دید و دشت زر گردید

سر تو آینه‌گردانِ طشت زر گردید

الا مسافر کُنج تنور و دِیْر بیا

مُصاحب دل زینب! سفر بخیر بیا

اگر چه آیتی از دلبری‌ست گیسویت

چه روی داده که خاکستری‌ست گیسویت؟

سکوت در رَبَذه از ابی‌ذران هیهات

لب و تلاوت قرآن و خیزران هیهات

خدا کند پس از این آفتاب شرم کند

عطش بنوشد و از روی آب شرم کند

ستاره‌ای پس از این اتفاق سر نزند

«شفق» نتابد و ماه از محاق سر نزند

 محمدجواد غفورزاده

 

 

****************************

 خانه خراب عشقم و سربارِ زینبم

در به در مجالس سالار زینبم

این نعره ها و عربده ها بی دلیل نیست

یک گوشه از شلوغی بازار زینبم

هرکس به بیرق و علمش چپ نگاه کرد!

با خشم من طرف شده؛ مختار زینبم

آتش بکش، به دار بزن ، جا نمی زنم

جانم فداش، میثم تمار زینبم

از زخمهای گوشه ی ابروی من نپرس

مجروح داغ دلبر و بیمار زینبم

شکر خدای عزوجل مکتبی شدم

من از دعای خیر علی، زینبی شدم

غم خاضعانه گوش به فرمان زینب است

انگشت بر دهان شده ، حیران زینب است

ایوب دل شکسته ی با آن همه مقام

شاگرد درس صبر دبستان زینب است

هرگز نگو که چادرش آتش گرفته است!

این شعله های خیمه، گلستان زینب است

اصلاً عجیب نیست شکست یزدیان

وقتی حجاب سنگر ایمان زینب است

او پس گرفت هستی خود را زگرگها

پیراهنی که مونس کنعان زینب است

امروز اگر حسینی و پابند مذهبم

مدیون گریه های فراوان زینبم

باور نمی کنم سر بازار بردنت !

نامحرمان به مجلس اغیار بردنت

از سینه ی حسین، تو را چکمه ای گرفت

از کربلا به کوفه، به اجبار بردنت

پای سفر نداشتی ای داغدار درد !

با یک سر بریده، به اصرار بردنت

پهلو کبود! گریه کنان تازیانه ها

با خاطراتی از در و دیوار بردنت

فهمیده بود شمر غرورت شکسته است

از سمت قتلگاه علمدار بردنت

تو از تمام کوفه طلبکار بودی و…

در کوچه هاش مثل بدهکار بردنت

در پیش گریه های تو این گریه ها کم است

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

وحید قاسمی

 

 

****************************

 

 

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو

تا درد خویش با تو بگوییم موبه‌مو

از خار گرچه گرد حرم پاک کرده‌ای

تا شام و کوفه راه درازی‌ست پیش رو

خون، گوشواره‌ها زده بر گوش‌هایمان

صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

تنها گذاشتیم تنت را و می‌رویم

اما سر تو همسفر ماست کوبه‌کو

بی‌تاب نیستیم… خداحافظت پدر!

بی‌آب نیستیم… خداحافظت عمو!

محمدمهدی سیار

 

 

****************************

 

 

خبر پیچید تا کامل کند دیگر خبرها را

خبر داغ است و در آتش می‌اندازد جگرها را

غروبی تلخ، بادی تلخ‌تر از دور می‌آمد

که خم می‌کرد زیر بار اندوهش کمرها را

به روی روسیاهی یک به یک آغوش وا کردند

همان‌هایی که بر مهمانشان بستند درها را

همان‌هایی که در مسجد پدر را غرق خون کردند

به خون خویش غلطاندند، در صحرا پسرها را

و باد آرام درها را به هم می‌زد، صدا پیچید

که برخیزید اهل کوفه آوردند سرها را…

خبر آمد، سری بر نیزه‌ها قرآن تلاوت کرد

کسی جز آل پیغمبر ندارد این هنرها را

سیدعلی اصغر صالحی

 

 

****************************

 

 

زلف دیوانگی ام باز پریشان شده است

روضه خوان ازخبر آینه، حیران شده است

روضه خوان مانده که با معجر زینب چه کند

گویی از آخر این روضه پشیمان شده است

روضه خوان دم نزد اما همگان میدانند

ماه از حادثه کوفه، هراسان شده است

مستمع حوصله ی صبرندارد دیگر

بعد از این صاعقه ها نوبت باران شده است

روضه خوان لال شد و مستمع، آهسته گریست

فهم این روضه برای همه آسان شده است

چند سال است که درگیر همین بیدلی ام

“آتش و آب بهم دست و گریبان شده است”

شاه عریان به صلیب است و مسیحا درعرش

ارمنی در عجب از کار مسلمان شده است

روضه ی کوفه نخوانید مگر نیمه ی شب

این تنوری ست که گرم از سر مهمان شده است

احمد بابایی

پایگاه اطلاع رسانی هیأت رزمندگان اسلام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *